صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم میکند.مادر نزدیک تر از همه است. جواب میدهد .صدا را واضح نمیشنوم .نمیدانم چه میشود که پتو را از روی سرم کنار میزنم .خواهر را میبینم که کنار تلفن روی مبل نشسته .حالا واضح تر شد. خاله فاطمه است. مادر بغض میکند.می پرسد : کی دیشب اونجا بوده؟ مادر اسم دایی را میبرد.
حس بدی سراغم می آید.فوری ساعت را نگاه میکنم. 7:20 صبح. روزم را گم میکنم.به مغزم فشار میآورم تا یادم بیاید امروز چند شنبه است.... ها...دوشنبه 18 آبان به سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت... سال اصلاح الگوی مصرف... قطره اشکی روی گونه ام سر میخورد... باورم نمیشود... یعنی نمیخواهم باورم شود... من خوابم؟؟؟
مادر تلفن را قطع میکند و گریه امانش نمیدهد..بغضش مثل آب پشت سد که آزاد شده، میترکد... مادر به حال دایی گریه می کند و به روزهای بی پدری... و نمیدانم چه میشود که میگوید: خدایا شکر...
پدر گوشی تلفن را برمیدارد : بهاء الدین جان! هنوز سر کار نرفته ای؟ میتونی ما رو تا آزادی ببری؟پدر صدایش می لرزد بغضش می شکند.مثل همان سالی که من دوم ابتدایی بودم و پدر خبر فوت پدرش را میداد، میگوید: حاجی به رحمت خدا رفت .قرار می شود بهاءالدین تا زنجان ببردشان... مادر از دنیای بی وفا میگوید و اشک می ریزد... نفر بعدی مهدی ست که پدر خبرش میکند...واین بار پدر است که زار میزند...
مادر به خواهر یادآوری میکند که نخی را که زیارت جوشن کبیر خوانده است و در آن دمیده را فراموش نکند بردارد. همه می روند و من میمانم و من ... فکر میکنم که باید خودم را برای تسلی دادن به مادربزرگ و خاله ها و دایی ها حاضر کنم ...چه بگویم؟؟ بگویم که " کل من علیها فان ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام " یادم می آید که روزهای سرد زمستان پارسال زمانی که خودم از دنیا بیزار شده بودم چطور به "حاج بابا" میگفتم صبر داشته باش... میگفتم: حاج بابا مگه خدا تو قرآن نمیگه " ان الله مع الصابرین" کمی فکر کرد یادش آمد وبا لکنت زبان چند بار این آیه را تکرار کرد ...آخر آن سکته مغزی چیزی از تمام قرآنی که حفظ بود برایش نگذاشته بود ...
یک ماه پیش را یادم می آید در بیمارستان ولیعصر(عج) برایش قرآن میخواندم او تمام مدت نگاهم میکرد... میدانستم که میفهمد... از او خواستم خوب گوش کند... آخرهای سوره یس بود که خوابش برد آرام آرام....
تلفنم زنگ میخورد...دایی است سخت است ...چه بگویم؟؟ سلام میدهم مثل همیشه سرحال صحبت میکند فکر میکند که نمیدانم چه برسرمان آمده...میگوید: گوشی بابات دست تو چی کار میکنه؟ حوصله ندارم برایش توضیح دهم... تسلیت که میگویم بغضش میترکد و میگوید :شما دیگه تو زحمت نیفتید بیایید.... هنوز بیمارستان است .دیگر نمیتواند حرف بزند و خداحافظی میکنم...
"الذین اذا اصابهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون" همیشه وقتی حاج بابا خبر فوت کسی را میشنید فوری این آیه را میخواند...
اینجا تهران است... روزگار غربت .... و ما دیگر حاج بابا نداریم.... حجت الاسلام آشیخ محمد خدایار بابایی به ملکوت اعلا پیوست



الهی ! روزگاری تو را می جستم،خود را می یافتم.اکنون که خود را میجویم، تو را می یابم.ای حجت را یاد و ای انس را یادگار! چون حاضری، این جستن را به چه کار؟
این جوری نگام نکن..! همین نگاه پر از مهر و بخششت که دیوونه م میکنه... میدونم که میدونی که نمیدونم، خودم هم میدونم که چیزی نمیدونم، میدونم که به اندازه عهد هایی که باهات بستم زدم زیر قولم... میدونم که....
بذار از اول بگم... یادت هست؟؟؟ پارسال، فروردین87 ، بعد از مسافرت نوروزی، از همون اول سالی شروع شد...پشت سر هم بی وقفه... یادته ، اتاق دکتر ،آندوسکوپی معده پدرجون ... دکتر چی بهم گفت؟؟ انگار اول از همه قرعه به اسم من افتاده بود که برا امتحان حاضر شم... سخت بود مگه نه؟؟ داری پیش خودت بهم میخندی؟ داری با خودت میگی چقدر کم طاقتم؟ باشه... بذار بقیه شو بگم... اشکای عزیزترین کسانم رو میدیم آرومشون می کردم... میگفتم خدا داره امتحانمون میکنه دیگه... اما خودم کم می آوردم...
همه امیدم به تو بود و
هست...(گرچه سکوت بلندترین فریادهاست،ولی گوش هایم دیگر طاقت فریادهای تو
را ندارد.کمی با من صحبت کن.) قضیه بیماری پدرجون تا اواخر پارسال ما رو
درگیر کرد... خودت که بهتر میدونی... اما بازم شکر... زیاد... به قول
معروف گذشت( پادشاهی به درویشی گفت مرا پندی ده که در مواقع شادی و
ناراحتی به کارم آید.درویش گفت: در همه حال با خود بگو : این نیز بگذرد.)
تابستون پارسال همون موقع که میخواستم "شماطیل" رو بسازم ... بازم ی
امتحان جدید گرفتی ازم که شش ماه تموم طول کشید... نه ی روز کم نه بیش...
اما عوارضش تا همین یکی دو ماه پیش هم بود... هر کی ندونه من که میدونم
(این تنها چیزیه که میدونم ) دلیل این امتحان چی بود... میدونم که تو هم
میدونی از چی حرف میزنم... (بسوزان هر طریقی می پسندی، که آتش از تو و
خاکستر از من )... (سخت بود ... اگه بدونید چی بود بهم حق میدید.)
همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم : میخوام دست "شماطیل" رو بگیرم از اینجا برم... چون فکر میکنم موندن من عوارض اون امتحان رو بیشتر میکنه... مث این که ی قرص رو بیش از حد مصرف کنی به جای سود ضرر می رسونه... " شماطیلی" که تموم بهونه ش برای ساخته شدن تو بودی...( من تو را چون جویم؟ که در ملکوت تو کمتر از مویم!) حالا که فهمیدم تو نزدیکتر از(...حبل الورید) ی ، دیگه... فکر میکنم نباید بیشتر از این خیانت بشه... موندن من خیانته ...به خودم، به تو،به نگاههای تو ، به... ، دیگه نمیخوام خیانت هم ببینم... بسه...

دنبال بالهایم می گردم... تو میدونی کجا گذاشتمشون؟؟ چراغ راهم میشی؟؟؟
"شماطیل" رو با تموم خاطره هایی که بیشتر برام تجربه ن با خودم می برم...
چقدر دلم میخواست از تو بنویسم اما میدونی که فقط تو اون سررسید سورمه ایه
دل نوشته هام برای تو رو تو خودش نگه میداره...( الاهم! گاه از تو میگفتم
و گاه می نوشیدم. میان جرم خویش به لطف تو می اندیشیدم.کشیدم...آنچه
کشیدم، همه نوش گشت، چون آوای قبول شنیدم..!) شماطیل رو حذف نمیکنم...
دلیل دارم...چند تا ...میرم اما نه مث کسایی که رفتن و برگشتن با یه اسم و رسم جدید...حداقل تا... قول میدی تنهام نذاری؟؟؟
**هستم اگر میروم..... گر نروم نیستم**
*******************************************
پ ن1 : اول سلام آخر... چند ماهه میخوام برم... از همون وقت که اون امتحان تموم شد... اما صبر کردم... به نفعم شد...خیلی مسایل برام روشن شد... حالا با خیال راحت میرم. (خرم آن روز کزین منزل ویران بروم، راحت جان طلبم وز پی جانان بروم- گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب، من به بوی سر آن زلف پریشان بروم)
پ ن 2: تو این مدت دوستای خوبی پیدا کردم... آبجی های ناز... دوست دارم از تک تک شون براتون بگم اما... می خوام از اینجا از همشون بابت بدی هام و عنق بازی هام عذر خواهی کنم... خب همون عوارض امتحانه گاهی کار خودشو میکرد دیگه... منو ببخشید...
پ ن 3: خداحافظی همه مزه خودشو داره
ها... من هیچ وقت از مسافرت برگشتنی دلم تنگ نمیشه (دروغ گفتم وقتی میرم
مشهد یا دمشق اوه اوه اوه....) این طوری بهتره حرف و حدیثی نمی مونه...
چقدر دوست داشتم تو مناسبت ها این جا باشم... از همین جا پیشاپیش تموم
اعیاد رو تبریک و بابت عزاداری ها خدمتتون تسلیت عرض میکنم.... حداقل تادو
سه سال بعد....
پ ن 4: شاید بعدتر به وب رفقای عزیز بابت خداحافظی سری هم بزنم.
پ ن 5: بذارید قبل از رفتن ی چیزو بگم. تا ی جورایی دلیل رفتن رو هم گفته باشم... من اصلا دلم نمیخواد برم... "شماطیل" اونقدر برام عزیزه که به خاطر همین دارم با خودم میبرمش.... وقتی آدمی پیدا میشه که بهت خیانت کنه و حتی به خودش و نزدیکترین کسش هم خیانت کنه وشاید بهوونه این خیانت تو باشی... چاره ای نیست که بری ... حداقل این جوری سرم رو پیش خدام میتونم بالا بگیرم... نمیخوام زندگی خودم و کس دیگه به خاطر این موندن خراب بشه....
پ ن 6: دعا کنید... واسه آقا(عج)... واسه بیماران... واسه کشور و رهبر... واسه جووونا... واسه... واسه.... واسه من حقیر....
پ ن 7: جدی جدی "خدانگهدار" همگی تون (بغضم ترکید)


