تبليغاتX
ای غائب از نظر به خدا می سپارمت



                 گلچـــــین روزگار عجب با سلیقه است

                                                 می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

               هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا

                                                 گلچیــــــــن روزگار امانــــــــش نـمی دهد

 

مشیت الهی چنان بود که  پدری دلسوز و مهربان ، انسانی مخلص و فداکار ، مروج و مبلغ شریعت نبوی ، حافظ  کل قرآن کریم، شادروان زنده یاد حضرت حجةالاسلام و المسلمین حاج محمد خدایار بابائی پس از سالها اظهار عشق ، علاقـــــه و محبت قلبی به ائمه اطهار علیهم السلام و مکتب سیدالشهداء (ع) ندای رسا و ملکوتی  « ارجعی الی ربک »را اجابت نموده و روح پاکش به ملکوت اعلی بپیوندد.

 آنچه بازماندگان را در تحمل این مصیبت یاری بخشید، الطاف خاصه و خفیه الهی و همدردی همه عزیزان بود ، که بزرگوارانه مرا باحضور آرامش بخش و دلسوزانه خود مورد تفقد قراردادند. به همین سبب بر خود واجب می دانم به مصداق حدیث شریف « من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق »از همه عزیزان و عموم سروران گرامی که با قدوم پر مهر خود در مراسم تشییع ، تدفین ، ترحیم و شب هفت آن مرحوم مرا همراهی نموده و یا بوسیله تلفن، نمابر، درج آگهی، ارسال اعلامیه ، پارچه نویسی ، ایمیل ، پیامک و با نثار تاج گل و حضور در مزار ، مرا مورد عنایت خویش قرار داده و مرهمی بر قلب داغــدارم بوده اند،صمیمانه اظهار تشکر و سپاسگزاری نموده و حرکت خداپسندانه عزیزان را که نشانه ایمان به معاد است ، ارج می نهم و سر تعظیم در برابر همت والایشان فرو می آورم .

چنانچه به علت تألمات روحی ، امکان تشکر و سپاس حضوری از همه بزرگواران میسر نشد پوزش طلبیده ، و از درگاه ایزد منان و یگانه هستی بخش ، برای شما مؤمنین خداجو و همراهان خوب و دلسوز ، آرزوی سلامت ، سعادت و اجـر عظیم الهی را دارم.                          

                                                                                      مرسیکم عندا...   

           نوه مرحوم حجةالاسلام و المسلمین حاج محمد خدایاربابائی          

**********************************************                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388;ساعت 0:35;  توسط منیژه بابایی;  | 


صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم میکند.مادر نزدیک تر از همه است. جواب میدهد .صدا را واضح نمیشنوم .نمیدانم چه میشود که پتو را از روی سرم کنار میزنم .خواهر را میبینم که کنار تلفن روی مبل نشسته .حالا واضح تر شد. خاله فاطمه است. مادر بغض میکند.می پرسد : کی دیشب اونجا بوده؟ مادر اسم دایی را میبرد.

حس بدی سراغم می آید.فوری ساعت را نگاه میکنم. 7:20 صبح. روزم را گم میکنم.به مغزم فشار میآورم تا یادم بیاید امروز چند شنبه است.... ها...دوشنبه 18 آبان به سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت... سال اصلاح الگوی مصرف... قطره اشکی روی گونه ام سر میخورد... باورم نمیشود... یعنی نمیخواهم باورم شود... من خوابم؟؟؟

مادر تلفن را قطع میکند و گریه امانش نمیدهد..بغضش مثل آب پشت سد که آزاد شده، میترکد... مادر به حال دایی گریه می کند و به روزهای بی پدری... و نمیدانم چه میشود که میگوید: خدایا شکر...

پدر گوشی تلفن را برمیدارد : بهاء الدین جان! هنوز سر کار نرفته ای؟ میتونی ما رو تا آزادی ببری؟پدر صدایش می لرزد بغضش می شکند.مثل همان سالی که من دوم ابتدایی بودم و پدر خبر فوت پدرش را میداد، میگوید: حاجی به رحمت خدا رفت .قرار می شود بهاءالدین تا زنجان ببردشان... مادر از دنیای بی وفا میگوید و اشک می ریزد... نفر بعدی مهدی ست که پدر خبرش میکند...واین بار پدر است که زار میزند...

مادر به خواهر یادآوری میکند که نخی را که زیارت جوشن کبیر خوانده است و در آن دمیده را فراموش نکند بردارد. همه می روند و من میمانم و من ... فکر میکنم که باید خودم را برای تسلی دادن به مادربزرگ و خاله ها و دایی ها حاضر کنم ...چه بگویم؟؟ بگویم که " کل من علیها فان ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام "  یادم می آید که روزهای سرد زمستان پارسال زمانی که خودم از دنیا بیزار شده بودم چطور به "حاج بابا" میگفتم صبر داشته باش... میگفتم: حاج بابا مگه خدا تو قرآن نمیگه " ان الله مع الصابرین" کمی فکر کرد یادش آمد  وبا لکنت زبان چند بار این آیه را تکرار کرد ...آخر آن سکته مغزی چیزی از تمام قرآنی که حفظ بود برایش نگذاشته بود  ...

یک ماه پیش را یادم می آید در بیمارستان ولیعصر(عج) برایش قرآن میخواندم او تمام مدت نگاهم میکرد... میدانستم که میفهمد... از او خواستم خوب گوش کند... آخرهای سوره یس بود که خوابش برد آرام آرام....

تلفنم زنگ میخورد...دایی است سخت است ...چه بگویم؟؟ سلام میدهم مثل همیشه سرحال صحبت میکند فکر میکند که نمیدانم چه برسرمان آمده...میگوید: گوشی بابات دست تو چی کار میکنه؟ حوصله ندارم برایش توضیح دهم... تسلیت که میگویم بغضش میترکد و میگوید :شما دیگه تو زحمت نیفتید بیایید.... هنوز بیمارستان است .دیگر نمیتواند حرف بزند و خداحافظی میکنم... 

"الذین اذا اصابهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون" همیشه وقتی حاج بابا خبر فوت کسی را میشنید فوری این آیه را میخواند...

اینجا تهران است... روزگار غربت .... و ما دیگر حاج بابا نداریم.... حجت الاسلام آشیخ محمد خدایار بابایی به ملکوت اعلا پیوست


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388;ساعت 10:17;  توسط منیژه بابایی;  |